تبليغاتX
نقطه

نقطه

این بار از سر ِ خط خبری نیست

فکر می کردم بشه فراموش کرد...نشد

 

در رو آروم باز می کنم.می ترسم نکنه بیدار بشی.بیدار بشی و با اون چشمای مست خوابت نتونی درست ببینیم.یا نه!بد تر از اون.

می ترسم هر چشمات رو هم بمالونی با اون دستایی که مال من نیستند که هیچ وقت نبودند هرچی چشمات را بمالونی و نگاهم کنی بازم من رو نشناسی.آره! از این بیشتر می ترسم.

اینکه به چشمات به دستایی که روشون می کشی نگاه کنم و تو جوری نگام کنی که انگار یه غریبه م. تازه نه مثل بقیه ی غریبه ها.حتا از وجودم نترسی وحشت نکنی جیغ نزنی...آره! این بدتر از همه س.اینکه هیچ حسی نداشته باشی نسبت به غریبه ای که بالای تختت وایساده.

نه! شانس آوردم.از همون دم در که نگاه می کنم می بینم یعنی می تونم ببینم که چشمات بسته ن.نه اینکه بسته بودن چشمات را ببینم بلکه ندیدن چشمات را می بینم. این نبودنی که روی سرم هوار میشه را می بینم.با صدای یه تقه ی آروم در رو می بندم.

تو اونجایی.غیر از تختت بقیه ی اتاق تاریکه.اتاقت چه مهربونه.واسه اینکه بار غریبگی رو شونه هام بیشتر از این نشه بیشتر از اینی که پیش تو غریبه م خودش رو ازم قایم می کنه.خودش رو فرو می کنه توی تاریکی.اصلن خودش را می ذاره پشت در تا من بمونم و تو.تو.تو.تو...هه!بازم یاد ستاره ها افتادم.ستاره هایی که کاری می کنن از شبای چارده بدم بیاد.

سر انگشتای پام پاورچین پاورچین میام طرف تختت.طرف تو که هیچ چراغی بالای سرت روشن نیست و روشنه.روشن.

یکی از عروسکات اون گوشه س. گوشه ی تخت.اون یکی توی بغلت.با خودم میگم شاید این دو تا باهم دعواشون شده باشه.شایدم تو اون یکی رو  دعوا کردی. اینقدرم بیرحم نباش.کم تنبیهی نیست به خدا.چند ساعت باید تنها اون گوشه باشه و ببینه تو یکی دیگه را بغل کردی.بغل.

بهش لبخند می زنم.چشمام رو هم می بندم و باز می کنم براش.مثلن بهش چشمک زدم.سرش را میاره بالا.از همون گوشه ی تخت.پاشو ببین چطوری داره گریه می کنه.پا شو ببین دیگه! دلم می خواد بغلش کنم و رو شونه هاش زار بزنم.رو شونه هام گریه کنه...چند وقته گریه نکردم؟...چقدر خوبه یکی باشه که دردت رو بفهمه.

نگاهت می کنم.همونطوری به ژشت دراز کشیدی.مژه هات جوری روی صورتت چفت شدن انگار می خوان بهم بفهمونن که باید از خیر چشمات بگذرم.سخته ولی می فهمم...می گذرم.

موهات دور صورتت ریخته.یه دسته ش از کنار چشمت و بالای بینیتتا روی گردنت اومده.هنوز سرپام.خم میشم و موهات رو از روی صورتت رد می کنم می برم پشت گوشِت.یهو پخش میشه.همه جارو پر می کنه.یهو از لای موهات سرریز میشه.میاد توی هوا.می زنه توی دماغم.سرم رو پر می کنه.گیج میره سرم ازاین همه عطر.از این همه تو.گیج میره سرم.نمی تونم دیگه سر پا وایسم...می شینم.

هیچ وقت نتونستم...هیچ وقت نشد که نفس بِکِشمت.نمی دونستم اینقدر سخته.نمی دونستم اینقدر...اینقدر...آخ!

با همون سرگیجه با همون مستی با همو نبودنم..هیچ کجا نبودنم..میرم طرف دستت.دستت رو می گیرم.لمست می کنم.حست می کنم.حس ترت می کنم.سرم را میارم بالا....آخ! داری لبخند می زنی.یه لحظه می ترسم.هول میشم.می خوام دستت را ول کنم اما نه! تو هنوز نفهمیدی که این غریبه..یه غریبه ای..اینجاس.بالای تختت.

می دونم.لبخند می زنی.آره...می دونم.داری خواب می بینی.خواب کی؟ نه! نمی خواد بگی.غریبه ها رو توی خوابت راه نمیدی...نمی خواد چیزی بگی.

مثه یه بچه..مثه خوابای پریا..دستم را فشار میدی.توی خواب.می دونم.داری خواب می بینی.من باید برم.می دونم.نباید غریبه ها توی خوابت باشن.یکی یکی آروم انگشتام رو از دور دستم باز می کنم.نبودنِ چشمات رو می بوسم و بلند میشم.

موقع رفتن از همون گوشه با چشمای خیس بهم لبخند میزنه.اسمش هیچ وقت یادم نموند ولی یادم میاد که اسمش را بهم گفتی(نقطه)

 

پ.ن:نتونستم چیزی نگم.اینو براش پست گذاشتم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 5:44  توسط نقطه  | 

اون و صدا و سوتی

 

۱.تازه از خوابگاه از پیش بچه ها اومده بودم خونه.شب نخوابیده بودم و تازه داشتم صبحونه می خوردم.یدفه مامانم گفت "سیگار کشیدی؟یا بوی دود میدی؟"

حالا خودتون حس منو حدس بزنید.قلبم داشت تاپ تاپ میزد ولی کم نیوردم.رفتم طرفش گفتم "بیا بو کن چرا الکی چیز میگی" 

نمی دونم چرا قانع شد

۲.ساعت دوی صب بود.نمی خواستم دیگه شب بیدار بمونم.می خواستم بخوابم.واسه همین اون یه سیگاری را که واسه دم دمای صبح گذاشته بودم می خواستم بکشم.همون موقع زدم بیرون.

البته می خواستم به یکی هم تلفن بزنم.یعنی این که نه! صرفن می خواستم یه صدا را بشنوم...همین!

خوب بودن.هم سیگار هم صدا.با این حال وقتی که با احتیاط تمام کلید می نداختم توی در که بیام داخل مادر گرامی با اون چشای پف کرده جلوم ظاهر شده که " کجا بودی؟"

آخ! گند زدی.اون با " بوی سیگار میدی"ی صبحش اینم با " کجا بودی"ی نصف شب

فکر می کنم چند روز باید بشینم در نقش یه بچه مثبت درس بخونم شاید ماس مالی شد(نقطه)

 

 

پ.ن:اون خوشحاله و برای اون یکی شعر میگه و می ذاره رو وبلاگش.حالا تو این وسط چی می خوای بگی؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:5  توسط نقطه  | 

قرص های نیمه کاره

 

خواب و بیدار بودم هنوز

شیش و هفت بعد از ظهر بود و چند ساعتی بود که خوابیده بودم

قرار بود تا ده بخوابم و از ده شب تازه بلند شم و روزمو شروع کنم

ولی صداهای مامانم که از  پتو رد میشد و میومد توی گوشم و چراغایی که روشن و خاموش میشد و پاهایی که می رفتن و میومدن و

خواب ما که زهرمارمون شد مامان

تازه از بیرون اومده بود.بیمارستان بود.رفته بود ملاقات

ملاقات یکی که قرص خورده بود.که بره.که بسه دیگه.هورارو بذاره واسه بقیه.

ولی مطمئن نیستم

این که قرص خورده بود که بره یا قرص خورده بود که فقط بگه که هستم

که اگه دومی باشه دردش خیلی بیشتره

وقتی بهم گفتن فلانی قرص خورد و الان بیمارستانه اولین چیزی که گفتم این بود که " می تونست بیشتر بخوره!"

وقتی یه نفر به یه جا رسید...رسید دیگه

نمی دونم

حس می کنم این خودکشی های نا موفق یجورایی توهینه در حق کسایی مثه هدایت و مایاکفسکیه

در حق خیلیا

نمی دونم

ولش کن

چی می خواستم بگم چی گفتم

فقط خواستم بگم جالب این جا بود که می گفت یکی بود توی بیمارستان

یکی از مریضه

یه دختر سیزده ساله

فقط برای چادر خودکشی کرده بود

پدرش می گفت که باید چادر بپوشی

و

دختره زیبا بود

همین(نقطه)

 

 

پ.ن:نذاشتن که بخوابیم.بریم یه چرت بزنیم بعد بلند شیم روزمونو شروع کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 22:25  توسط نقطه  | 

با نقطه شروع می کنم

 

(نقطه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 14:20  توسط نقطه  |