|
بیادگار نوشتم خطی زدلتنگی ........... بروزگار ندیدم رفیق یکرنگی
|
دگر نشانی تو را به هیچ کس نمی دهم
غم تو را به هیچ وجه باز پس نمی دهم
تو را نگاه داشتم برای گریه های خود
بهانه عزیز من تو را به کس نمی دهم
ببین که هر صدای پا
چگونه می کشد مرا به شهر اضطرابها
به کوچه سرابها و خوابها
ببین که بی حضور آبشارگونه ات
نگاه سبزه های خاطرات من
چگونه زرد می شود
تو باورت نمی شود
ولی تمام لحظه های بی گناه من
کمر به خدمت غم تو بسته اند، اگر چه خسته اند
تمام لحظه ها من به آرزوی یک سلام تو نشسته اند
تو ره نمی دهی مرا به جشن خنده های خود
ولیک میهمان گریه های هر شب منی
خبر نداری از هجوم شعله ها به سینه ام
ولی نشسته در کنار بستر تب منی
بیا بیا امید دلنواز من
نگاه کن به التهاب سوز و ساز من
ببین حضور نام خویش در نماز من
که در قنوت هر نماز ذکر یارب منی
بیا که لحظه های بی گناه من
به مهربانی نگاه تو امید بسته اند
تمام لحظه های بی گناه من اگر چه خسته اند
به آرزوی یک سلام تو نشسته اند