تبليغاتX
خطی ز دلتنگی - ب یاد سزار 8
بیادگار نوشتم خطی زدلتنگی ........... بروزگار ندیدم رفیق یکرنگی
گفتن و نوشتن از کسی که فقط او را از نوشته هایش شناختم بسی برایم سخت است . من که او را فقط با نوشته هایش شناختم اما تو که با زندگی کرده ای، با او بوده ای با او هر دمی را بازدم گفتی تو را چه بگویم و چگونه تسکینت دهم ؟ خود که در حال خود مانده ام غریب و بینوا تو را چه گویم که شایسته باشد . پریشان و آشفته و متلاطم است این سر زمین آبی بی امپراطور ! او نیز بی قرار است چون باد خود را به هر دری می زند اما نه آرام که چون طوفان شده از بی قراری چون گرباد شده از بی کسی و تنهایی و از دست دادن معشوق .......چه می گویم من ..من دیوانه چه دارم که بگویم ...می گویند کار تو شده فقط نشستن پای کامپیوتر و نوشتن و گریستن و بغض کردن انگار که از زمین و زمان بی خبری !!!!!!!آنان هم میدانند که سرزمین آبی من بی امپراطور مانده . ملامتم می کنند اما نمی دانند که دلم برای خودم میسوزد ...بر ای خودم که نمی دانم چگونه تسکین دهنده ی خوبی باشم .......میدانی بهار نازنین میگویند کوه صبور است و مقاوم اما اگر این کوه بشکند می دانی فاجعه ای ببار می آید نکند کوه بشکند که اگر بشکند ........میدانی اگر دریا طوفانی شود میدانی چه می شود ؟؟همه را می بلعد ..بازهم فاجعه ..........میدانی اگر برکه سکوت کند خشک می شود برای اینکه ماهی نمانده که او از آسمان به قلب خود بخواند ، می خشکد از سکوت ...و .................باز نمیدانم چسان بگویم اوج ............میدانی بهار قشنگم من نوشته های دکتر شریعتی را خیلی دوست دارم اولین بار که به وبلاگ سزار نازنین آمدم نمی دانم کی بوده و لی خیلی وقت هست که او را از نوشته هایش شناخته ام. کسی بود چون شریعتی مثل او می نوشت و یا بزرگان دیگر ........نمی دانم هر چه بود نوشته هایش مر مجذوب کرد اما بی قرار گذاشت و رفت......همیشه از خودم سوال می کنم الان بهار مهربان با موجی از غم چه می کند ؟ چگونه تاب می آورد ؟ چگونه ؟؟؟؟؟؟؟؟چگونه ؟؟!!!!!! اما خدا نکند که تنهایمان بگذارد چرا که به امید دیدن او به سرزمینهای همیشه آبی میاییم ....... بهار برای ما بیشتر بگو از امپراطور بیشتر و بیشتر هر چه او را بشناسیم کم شناخته ایم مگر نه این است که او دریای بی کران بود و ما قطره ای کوچک !!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 17:33  توسط محمد رضا  |