|
بیادگار نوشتم خطی زدلتنگی ........... بروزگار ندیدم رفیق یکرنگی
|
من نمیدانم که چه دلیلی دارد ما برای همه ارتباطهای عاطفی مان نام عشق را بر می گزنیم و بعد در تعبیر و تفسیر آن هم می مانیم . بارها و بارها شنیده ام که آدمها از خاطرات عشقی خودشان اینگونه نقل می کنند که : ما او را با تمام وجود دوست داشتیم و همه چیز در اختیار او قرار دادیم و عشقمان را به پایش ریختیم !!! او آن بی انصاف از خدا بی خبر از این همه ریخت و پاش عاشقانه سوء استفاده کرد و گذاشت و رفت . خیلی آدم پست فطرت و عوضی بود !!!!
عشقم را به پایش ریختم ؟! ( چقدر این جمله خودخواهانه و زشت است ) ، کدام عاشق برای محبتها و بخششهایش منت بر معشوق می گذارد ؟ کدام عاشق معشوق خود را بعدها رذل و پست و پلید میداند ؟ این خام ترین و خودخواهانه ترین تفسیر عشق نیست ؟ مگر عاشقی معامله پای یا پای است ، یکی میدهم یکی میگیرم ،
باید سعی کرد از عشق بهره برد و بزرگیترین بهره این است که ما در دوره عاشقانه هایمان یاد بگیریم دوست داشتن را ، صادقانه و ناب و خالص ، وقتی به کسی می گوئیم دوستت دارم ، هرگز منتظر پاسخ او ننشینیم که بگوید : من هم ! ...قدر خود زمانهای عاشقی را بدانیم . قرار نیست همه ما جزو دسته آخر باشیم و تمام عمر در عشق و فراق و حسرت یار بسوزیم ...اما میتوانیم حداقل در زمان موقت و محدودی که عاشقیم آداب و رسوم آن را به جای آوریم و از آن لذت ببریم . کسانی که تنها یک بار در زندگیشان عاشق راستین بوده اند مهر و محبت را در شخصیت خود تا آخر عمر بیمه کرده اند . وقتی عاشقی به اینکه بعدش چه میشود فکر نکن ...و ذهن پاکت را با ذهنیات غلط آلوده ننما . پایان هر عشقی جدائی است و فراق و هجران و این تقدیر همه عاشقان است . تمام داستانها و افسانه ها و اسطوره های عشقی اینگونه است . پس به بعد آن فکر نکنیم به همان زمان حال بیاندیشم و از آن بهره بگیریم . و یا اگر نمی توانیم بی جهت این نام مقدس را به خود نچسبانیم و آن را خراب نکنیم . نگوئیم در عشق شکست خوردم . بگوئیم من طاقت تحمل این عنوان عاشقی را نداشتم . هر وقت کسی را می بینم که اینگونه در باره عشقش قضاوت می کند . تنها افسوس می خورم به حال نزار او ، که جهل و نادانی و خودخواهی همه زندگیش را گرفته و خود خبر ندارد ...
عشق را پاس بداریم و عاشقانه باشیم .
باعث تاسف است که عشق برای کسانی هم مترادف با تصاحب کردن است . با این وصف عاشقی عرصه جنگ و نبرد است و باید تلاش کرد تا اوئی را که عاشقیم به تسلیم وا داریم و فتح اش کنیم . وقتی عاشق هستند میخواهند معشوق خود را به تمامی از آن خود کنند و چون نمی توانند ، به این اصل معروف می رسند " فاصله میان عشق و نفرت تنها به اندازه یک موی باریک است " در حالی که در عشق تنها چیزی که معنا دارد نفرت است . آری من این را قبول دارم که هر عشق خودخوهانه ای به یاس و نفرت و بیزاری ختم میشود . تمام ما تجربه های متفاوتی از عاشقی و معشوقی داریم . من هر وقت عاشقم ، رها و سبکبال و آزادم و سرمست از لذتم ...اما هر وقت که در جایگاه معشوق قرار میگیرم ، مدام ترس و دلهره دارم و منتظر روزی هستم که به جای این همه هجوم عاطفی کلمات و حسهای زیبا و غیر قابل کنترل ، تند ترین جمله ها و خشن ترین رفتارها را ببینم . و این برایم دردناک است . دوست عزیزی برایم تعریف می کرد : چندی پیش زنی نسبت به من اظهار محبت و لطف کرد و در نهایت اعلام عشق نمود . باورم نمیشد که درست پس از فقط سه دیدار ساده و یک ماه زمان ناقابل ، در یک شب همه چیز به شکل باور نکردنی تغییر کند . تا دیروز من ، مرد ایده آل و عشق اول و آخر او بودم که بدون من حتی نفس کشیدن برایش مشکل بود . بارها به او از توقعات حرف زدم و عشق راستین را برایش ترجمه مینمودم و او هم مدعی بود که از من هیچ چیز نمی خواهد جز اینکه دوستم بدارد تا بی نهایت . اما درست در روزی که متوجه شد من هیچ علاقه ای به ازدواج با او در حال حاضر و بعدها هم ندارم . همه چیز تغییر کرد . بزرگترین توهین زندگیم را به من روا داشت . و حالا هم بزرگترین دشمن است و منتظر فرصتی است که مرا از پای در آورد .
این داستانی است که برای هیچ کس بیگانه نیست . زن و مرد آن را تجربه کرده اند . سعی کنیم هیچ وقت اینگونه نباشیم . برای همین است که از خدا میخواهم عاشقی نصیبم باشد و معشوقی هیچ وقت سراغم نیاید ... زمانی که عاشق تکلیفت روشن و معلوم است : دوست داشتن تا بی نهایت ، اما در هنگامه ای که جای معشوق را داری ، هیچ چیز معلوم نیست و هر اتفاقی ممکن است برایت بیافتد .
اعتقاد دارم اگر کسی را دوست داریم همان روز اول خواسته هایمان را برایش بگوئیم و در صورتی که توافق دو طرفه حاصل شد ، رابطه ادامه یابد و بی جهت هم برای هر دوست داشتنی کلمه عشق را خرج نکنیم . چون خودمان ضربه می خوریم . دلی که باید پایگاه مهر و عطوفت و مهربانی باشد تبدیل به خانه کینه و خشم و نفرت میشود . از آدمهای متظاهر به عاشقی گریزان باشیم . اگر حس می کنیم که کسی ما را با نیتی خاص دوست دارد . ترحم نکنیم و بلافاصله واقعیت را به او بگوئیم . اگر هر چه زودتر این رابطه تمام شود به نفع هر دوی ماست . قبل از آنکه اتفاق ناگواری برایمان بیافتد . خود را نجات دهیم . هرگز به خاطر اینکه کسی عاشق ما شده به خود نبالیم . این آغاز یک ماجرای خطرناک است که میتواند منجر به طوفانی از کینه و خشم برای او و خود ما باشد .
مثالی ساده : دوستی نقل مینمود که زنی که اهل شمال کشور بود ، نسبت به من تمایل عاطفی و سپس عشقی پیدا کرد . به خاطر من این راه دور را می آمد و ما همدیگر را می دیدیم . اما بعد از مدتی کوتاه او که قصد ازدواج با من را داشت . متوجه شد که من چنین نیتی ندارم . رابطه امان آنقدر خراب شد و او به قدری برایم مزاحمت ایجاد کرد و زندگی خصوصی ام را مورد تهاجم قرار داد که حالا از هر چه زن شمالی است بیزارم و اسم شهر لعنتی او که می آید احساس تهوع میکنم . ( با چند مثالی که آمد ، به نظر میرسد معضل ازدواج آفت عشق است ، دلیل آن هم این است که نگاه عاشق نگاه تصاحبگرانه است و ازدواج بهترین ابزار برای این نیت است ، در حقیقت در این عرصه نامتعادل هم عشق و هم ازدواج که هر دو مقدس و زیبا هستند ، به چالش کشیده می شوند ، فرجام تلخی است ، نه عشق عشق میشود و نه طرح ازدواج به مقصد میرسد . )
دردناک است . یک نابخردی و نادانی احمقانه منجر به این شده که حس یک نفر نسبت به کل مجموعه آن شهر بهم بریزد . حال اگر تقدیر ، زنی ایده آل و فوق العاده را جلوی راه او قرار دهد که اهل همان شهر باشد . این سرنوشت رویائی قربانی یک سوء تفاهم مسخره میشود .
خودکشیهای بیشمار ، بیمارهای لاعلاج روانی ، افسردیگهای ابدی ، و دهها آسیب اجتماعی و روانی و جسمی حاصل این درک غلط از روابط عاطفی و عشقی است . اعتقاد دارم ما باید خود را برای این روابط تربیت کنیم و اصول و قواعد آن را بیاموزیم . اکثر کسانی که از این روابط آسیب گرفته اند ، کسانی هستند که راه و رسم عاشقی را نمی دانند و برای عاشق بودن تربیت نشده اند ، این تربیت در کلاس درس و برگرفته از آموزشهای اجتماعی نیست . خود فرد باید با تعمق و تفکر به این فضلیت دست پیدا کند .
مردانی هستند که به علت عقده های بیشمار دوران کودکی و شرایط نابسمان خانوادگی ، نیاز مفرط به توجه جنس مخالف دارند . لذا با فراگیری چند اصل ساده ( حرفهای شیک زدن ، نوشتن مطالب غیر معمول ، ادای آدمهای روشنفکر را در آوردن ، ژست مرد متفاوت و هنرمند را گرفتن ، و چیزهای مشابه دیگری که اصولا عده ای از خانمها احساساتی و شاعر مسلک نسبت به آن شیفتگی مفرط دارند ) زنان ساده و با احساسی را که اصولا از جنس مرد خاطره خوبی ندارند به سمت خود جذب کرده و بعد از مدتی کوتاه با اداهای دیگر و ژستهای جور واجور زن بینوا و پاک سرشت را تا مرز جنون میبرند و در این راه این عقده مورد توجه بودن را ارضا میکنند . خانمها مراقب باشند که به دام این موجودات انسان نما و خطرناک نیافتند ...
زنانی هم هستند که به دلیلی ، قبلا از مرد و یا مردانی ضربات روحی جبران ناپذیری را متحمل شده اند . ( این مرد میتواند : پدر ، برادر ، عشق دوران نوجوانی ، و...باشد ) حال با هزار ترفند و کلک و توطئه مردانی را که سخت نیاز به محبت دارند و از این نبود مهر ، خلا عاطفی در وجودشان شکل گرفته ، به سمت خود جذب میکنند و بعد او را به اسارت میگیرند و با او برده وار برخورد کرده و تمام حقارت و خشم و کینه خود را از مردان ، به این مرد مفلوک از همه جا بی خبر تحمیل میکنند و تحقرش می نمایند و زجرش میدهند و او را لجن میکشند ، آقایان نیز حواسشان باشد ، که تور این خانمهای جادوگر همه جا پهن است .
عشق درست است که با ضمیر ناخودآگاه آدمی آغاز میشود . اما یک چشم منطق گرا ، اگر باز باشد . از فاجعه های انسانی به دور خواهیم بود .