|
بیادگار نوشتم خطی زدلتنگی ........... بروزگار ندیدم رفیق یکرنگی
|
- در باره عشق ، از زمانی که انسان توان حرف زدن پیدا کرد سخنها گفته شده است . اشعار بسیار ، کتابها و داستانهای بی شمار ، نواها و آوازهای جاودانه ، نقاشیها و مجسمه های ماندگار ، حتی بناها و ساختمانها ( وقتی وارد کلیسا سنت هلن شدم در دیوارها و قوسهای سقف و حتی کف پوشها جز عشق ندیدم و دیگران هم اینگونه میگویند که معمار این بنای با شکوه آجر به آجرش را با عشق به مسیح بنا کرد ) ، اما من دو بار در طول زندگیم صدای عشق را از زبان خدا شنیدم و هر وقت که میخواهم مزه عشق را به تمامی بچشم به این دو تجربه ام توسل میکنم - بار اول زمانی است که برای اولین بار فیلم " فیلمی کوتاه در باره عشق " ساخته " کیشلوفسکی " را دیدم . فیلم شگفت انگیز و گویا . فریم به فریم این اثر رنگ و بوی عاشقانه را دارد . نمیتوان توضیحش داد . اگر بخواهم داستان و یا تصاویرش را بگویم حتم که به آن جفا خواهم کرد . اگر شما میخواهید که تعریف عشق را از زبان آسمان بشنوید خودتان باید این فیلم را ببینید و از درک مفهوم عشق لذت ببرید . همه آنچه که تا به حال از این مقوله شنیده اید را کناری گذارید و این فیلم 85 دقیقه ای را ببینید . تا بدانید که من از چه حرف میزنم . بار دوم ، مشاهده یک اثر هنری و یا خواندن یک کتاب نبود . چند سال پیش سفری داشتم به اروپا ، هنگام بازگشت چند روزی را در قبرس بودم . کشوری که دیدنهای تاریخی بسیاری دارد . در واقع آثار تمدن غرب در دوران طلائی یونان باستان را میتوان در آثار تاریخی این کشور مشاهده کرد . فرصت کمی بود و من نمیتوانستم تمام آنها را ببینم . دوستی عزیز دارم که سالهاست در این کشور است و من میهمان او بودم . وقتی شور و شوق و علاقه مرا دید . گفت : فردا تو را به جائی میبرم که در هیچ کجای جهان نیست . حدس میزدم یک بنای تاریخی است ، اما او گفت که از زمان ساخت این محل فقط ده سال است که میگذرد ، روز بعد به اتفاق آن عزیز به یک محله خلوت رفتیم ، او تماس گرفته بود و دو نفر از دوستان خانمش هم ما را همراهی میکردند . وقتی دلیل این کار را سوال کردم ، جواب داد که در این محل فقط یک زن و یک مرد را راه میدهند و هر ترکیب دیگری امکان ورود را پیدا نمیکند . وقتی به محل مورد نظر رسیدیم . تابلوئی کوچک کنار درب آن نصب شده بود با این عنوان " کافه عشق ، فقط عشاق داخل شوند ، از ورود کسانی که عاشق نیستند معذوریم " ، کافه عشق در یک زیر زمین قرار داشت . چند پله را پائین رفتیم . درب کافه را که باز کردم هوا و نسیمی از داخل آن به صورتم پاشید که مست کننده و غیر قابل وصف است . که امروز من را به هوای عشق و یا نفسهای عاشقانه تعبیر میکنم . میزهای کوچکی فقط با دو صندلی در این کافه قرار داشت . مشروبات الکلی سرو نمیشد . چای و قهوه و کیک و بستنی و احیانا یک غذای مختصر و ساده . دو ساعتی در آنجا بودم . همه کسانی که در آنجا حضور داشتند بدون استثنا عاشق بودند . دستان هم را گرفته و آرام با هم نجوا میکردند . نگاهها نگاههای عشق بود . نفسها نفس عاشقانه بود . هوا هوای دوست داشتن بود . هرگز در تمام عمرم این همه عاشق و دل داده را یکجا ندیده ام ، هرگز تا این اندازه خود را به عشق نزدیک حس نکردم . و هیچ وقت پیش نیامد که به این حد مفهوم عمیق و راستین عشق را درک کنم . شک ندارم نفس خداوند که عاشق ترین است در این محل دمیده و روح خدا در آنجا حاکم بود . من باور کردم که عزیزترین بندگان خدا عاشق ترین آنها هستند .